فنا می شوم . . . آیا گنهکارم . . . می ترسم . . .
می ترسم از روزی که عشق و ناکامی با هم بیامیزند .
چگونه به چشمهایت بنگرم و بگویم که هنوز دوستت دارم ، آیا باور خواهی کرد؟
آیا مرا با این که هستم خواهی پذیرفت ؟
روزهای تکراری

روزها با لحظه هایش خسته ام کرده است ،
اما من تنها به امید اینکه دوباره تورا خواهم دید سردی روزها
را با تمامی لحظه های تلخش بی هیچ ارزویی جز ارزوی
گرفتن دوباره ی دستان تو تحمل میکنم.
سخت است اماهر وقت که از پنجره ی اتاقم که دیگر رنگ
دعاهای شبانه ام را گرفته بیرون را تماشا میکنم و وقتی ان
وقتی کسی را دوست داری ...
برای تو
براي تو مي نويسم
براي تو كه زندگي ام را سرشار از حيات كردي
تويي كه لحظه لحظه قلبم برايت مي تپد
تپشي كه طنيني دارد پاك
بقیه درادمه مطلب.....
کاشکی از اول نبودی ...
یکی بود تو قصمون وفا نکرد ...
رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ...
یکی بود زندگیشو هوس سوزوند ...
آبروش رفت و دیگه اینجا نموند ...
یکی بود یکی نبود و یک پری ...
یه بغل عاشقی های سرسری ...
کی بود اون که طاقت گریه نداشت ...
عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ...
کی بود کی بود اون تو بودی ...
کاشکی از اول نبودی ...
شاید باید می فهمیدم که قلب تو پر از ریاست ...
دوست دارم گفتن تو درست مثل باد هواست

صفحه قبل 1 صفحه بعد


